تبليغاتX
تنهايي غم و سكوت شب
 

 

بزرگترین افسوس آدمی آن است که می خواهد ولی نمی تواند  و به  یاد

 

می آورد  روزی  را که می توانست  ولی نخواست...

 

سلام به دوستای عزیز  و بزرگوارم  امیدوارم حال  همتون خوب  باشه ،

 

از اینکه نتونستم بموقع آپ کنم واقعا شرمندم آخه تو این مدتی که نبودم

 

برام اتفاقات مختلفی افتاد برا همین نتونستم بیام  ولی شما با کامنتها  و

 

حرفهای خوبتون  واقعا  خوشحالم  کردین  امیدوارم  از  این  به  بعد بتونم

 

زود بزود بیام و براتون بنویسم مثل قدیما ، بهر حال برا همه شما  دوستان

 

عزیزم آرزوی سلامتی و  پیروزی  از خداوند بزرگ خواستارم .

 

ارادتمند شما همون غریب آشنا

 

 

 

می بندم این دو چشم پر آتش را

 

 

تا ننگرد درون دو چشمانش

 

 

تا داغ و پر تپش نشود قلبم

 

 

از شعله نگاه پريشانش

 

 

می بندم اين دو چشم پرآتش را

 

 

تا بگذرم ز وادی رسوائی

 

 

تا قلب خامشم نكشد فرياد

 

 

رو می كنم به خلوت و تنهائی

 

 

ای رهروان خسته چه می جوئيد

 

 

در اين غروب سرد ز احوالش

 

 

او شعله رميده خورشيد است

 

 

بيهوده می دويد به دنبالش

 

 

او غنچه شكفته مهتابست

 

           

بايد كه موج نور بيفشاند

 

 

بر سبزه زار شب زده چشمی

 

 

كاو را بخوابگاه گنه خواند

 

 

بايد كه عطر بوسه خاموشش

 

 

با ناله های شوق بياميزد

 

 

در گيسوان آن زن افسونگر

 

 

ديوانه وار عشق و هوس ريزد

 

 

بايد شراب بوسه بياشامد

 

 

از ساغر لبان فريبائی

 

 

مستانه سرگذارد و آرامد

 

 

بر تكيه گاه سينه زيبائی

 

 

ای آرزوی تشنه به گرد او

 

 

بيهوده تار عمر چه می بندی؟

 

 

روزی رسد كه خسته و وامانده

 

 

بر اين تلاش بيهوده می خندی

 

 

آتش زنم به خرمن اميدت

 

 

با شعله های حسرت و ناكامی

 

 

ای قلب فتنه جوی گنه كرده

 

 

شايد دمی ز فتنه بيارامی

 

 

می بندمت به بند گران غم

 

 

تا سوی او دگر نكنی پرواز

 

 

ای مرغ دل كه خسته و بيتابی

 

 

دمساز باش با غم او، دمساز

 

 

 زنده یاد فروغ فرخزاد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 22:24  توسط غريب آشنا | 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه ، جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستم

توهمه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشهء  ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آمد تو به من گفتی :

" از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آیینهء عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن "

 

                                                                      فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 20:13  توسط غريب آشنا | 

  

 

مادر گوهر گرانبهایی ست که در طول زندگی یک

 

بار این گوهر نصیب انسان می شود و هیچ

 

جایگزینی هم برایش نیست ، دریایی از عشق ،

 

محبت و صفا در وجود مادر تبلور است.

 

سلام به همه دوستای عزیزم فرا رسیدن روز باشکوه

 

یعنی روز مادر رو به تمام مادرای عزیزمخصوصا

 

مادر خودم تبریک عرض نموده  و از خداوند بزرگ

 

برای همه مادرای عزیز و فداکار آرزوی سلامتی و

 

پیروزی خواستارم.

 

مادر روزت مبارک

 

 ارادتمند شما غریب آشنا

 

  

 

 

آه ، ای تمام هستیم از تو

 

 

ای شور و حال مستیم از تو

 

 

روزی مبادا قصه گوی دیگران گردی

 

 

روزی مبادا آرزوی این و آن گردی

 

 

روزی مبادا پای نهی بر آنچه می گویی

 

 

روزی مبادا بگذری ، از آنچه می جویی

 

 

گر با دلم نامهربان گردی

 

 

گر آشنای دیگران گردی

 

 

می میرم از وحشت

 

 

چون لاله در صحرای رسوایی

 

 

می سوزم از اندوه تنهایی

 

 

غمگین تر از مهتاب پاییزم

 

 

جام تهی از باده ام ، از غصه لبریزم

 

 

با من مدارا کن

 

 

جام دلم پر از شراب عاشقی ها کن

 

 

در دست من دست وفا بگذار

 

 

تا زیر پایت فرش سازم هستی خود را

 

 

من با تو می مانم ،

 

 

من بی تو می میرم

 

 

بگذار تا همچون پرستوها

 

 

درکُنج  آن  دل  آشیان  سازم

 

 

من آن قفس را دوست  می دارم

 

 

بگذار تا خود  را نهان سازم

 

 

ای  قصه گوی  دل

 

 

ای آرزوی  دل

 

 

با من مبادا بی وفا گردی

 

 

با دیگری پیمان ببندی آشنا گردی

 

 

آه ای تمام هستیم از تو

 

 

از پای دل مگشای زنجیرم

 

 

من بی تو میمیرم غریب آشنا

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت 23:41  توسط غريب آشنا | 
 

زندگی چیدن سیبی است باید چید و رفت ، زندگی تکرار پاییز است باید دید

 

و  رفت ، زندگی رودی است  جاری هر که  آمد شادمان کوزه ای  پر کرد و

 

رفت ، سلام به همه دوستای عزیزم امیدوارم  حال همتون  خوب  و زندگی

 

به  کامتون  شیرین باشه  امروز 30  اردیبهشت  ماه  بود  آخه  در  همچین

 

شبی که  آسمان  صاف  بود  و  پر ستاره  صدای  کودکی از  آمدنش  خبر

 

می داد که با آمدنش سکوت شب را در هم شکست آری غریب آشنا بود

 

می اومد تا ببینه چه سرنوشتی  در انتظارش  هست  آره  عزیزان  امروز

 

تولدمه  تولد  غریب  آشناست خلاصه جاتون خالی امروز برام خیلی خوش

 

خونوادم واسم جشن تولد گرفته بودن ولی نمی دونم چرا در همچین روزی

 

دلم خیلی می گیره ، بهر حال در اینجا برای تمام  پدر و مادرای عزیز  آرزوی

 

سلامتی از خداوند بزرگ خواستارم ، اشعاری از فروغ فرخزاد رو آماده کردم 

 

که تقدیم می کنم به همه عزیزان و بزرگوارانم امیدوارم خوشتون بیاد .

 

ارادتمند شما غریب آشنا

 

 

 

 

تنهايي

 

به نام او...   همان كه اشك را مرهم دلها آفريد

                                                                     
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا

 

 كردم

 

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

 

پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

 

تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روئيد با حسرت جدا كردم

 

و تو در پاسخ آبي‌ترين موج تمناي دلم گفتي:

 

     دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي...

 

     ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشمان...

 

     تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم

 

همين بود آخرين حرفت

 

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

 

حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد

 

 وا كردم

 

نميدانم چرا رفتي ؟   نميدانم چرا؟    شايد خطا كردم

 

و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

 

نميدانم كجا؟   تا كي؟   براي چه؟

 

ولي رفتي.....

 

                و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي‌باريد

 

 فروغ فرخ زاد روحش شاد و یادش گرامی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 23:30  توسط غريب آشنا | 

تپه های شنی با وزش باد جا به جا می شوند ولی  ...

 

صحرا همیشه صحرا باقی می ماند  ...

 

این است افسانه عشق .

 

سلام به تک تک دوستای عزیزم  و همیشگی ترینم

 

امیدوارم همتون خوب و سلامت باشین و زندگی به

 

کامتون  شیرین  باشه  از  روزگار  چه  خبر خوش

 

 میگذره  خدارو  شکر .

 

از  اینکه  دیرتر به  سراغتون  میام  واقعا  ببخشین

 

مشکلات زیاده  برا همین وقت نمی کنم زود زود بیام

 

والا  دلم  براتون  یه  ذره  شده  ولی  چه میشه  کرد.

 

بهر حال  امیدوارم  در هر کجا  که  هستین  موفق  و

 

پیروز در پناه خدا باشین به همراه خانواده گرامی .

 

 

 

 

 

 

 

  دری که بسته شد

 

ما را به در خانه رسانید  که مستیم  

                

 

سرشار غم و مست  مِیِ  جام  اَلَستیم

 

 

نشناخت  کسی  گر دل بشکسته  ما را

 

 

خود نیز ندانیم که  بودیم  و که هستیم

 

 

ما راه  به  سر منزل مقصود نبردیم

 

 

زیرا که به  نامردمی  عهدی  نشکستیم

 

 

راندند  به خواری  زسر کوی  محبت

 

 

جانی که به یک مو در این خانه ببستیم

 

 

بستند  در میکده با آن که  به عمری

 

 

پشت در این خانه سر خاک نشستیم

 

 

ای دوست سلامت  سر تو تا نزنی می

 

 

ما جام  پر از خون  و دل  خویش  شکستیم

 

 

ما را نه  چنان  خواه  که  دلخواه  تو باشد

 

 

دیوانه  عشقیم  همینیم  که  هستیم

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 20:48  توسط غريب آشنا | 

 

قدري بيشتر

 

گفتم مرو اي بودِ من اي تار من اي پودِ من

آتش مشو دودم  مكن ، اينگونه نابودم  مكن

 

عشق  تو شد دمساز من پايان  من آغاز من

بندي شدم بازم مكن ، ديوانه  از نازم  مكن

 

غافل مشو از ياد من ، بشنو دمي فرياد من

اينگونه  ناشادم  مكن  پر بسته  آزادم  مكن

 

آخر تو هستي جان من پيمان من ايمان من

ديگر پريشانم  مكن  رو  بر  رقيبانم  مكن

 

اي  عشق  آتش  زاي من  ،  سرمايه سوداي من

از عالمي  پروا مكن ،  عاشق  شدي حاشا  مكن

 

آخر بگو اين شور و شر ، در قلب تو دارد اثر ؟

با بوسه اي همچون شكر گفت از تو قدري بيشتر

      

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 23:31  توسط غريب آشنا | 
 

دير  گاهيست  كه  تنها  شده ام  ،  قصه ي  قربت  صحرا  شده ام ،

وسعت درد فقط  سهم من است ،  باز هم  قسمت غم ها شده ام ،

دگر  آيينه  زمن  بي خبر است ، كه  اسير شب و  غم ها  شده ام ، 

من كه بي تاب شقايق بودم ، همدم سردي يخها شده ام ، دوستان

چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام .

سلام به همه شما دوستان عزيز و هميشگي ترينم ، اميدوارم حال

همتون خوب باشه . آري نمي دانم با چه زباني  ازتون عذرخواهي

كنم آخه خيلي وقت بود كه به وبلاگم نيومده بودم ، راستش تو اين

مدتي كه نبودم اتفاقات جور باجوري برام افتاده كه بعضي هاشون

ناگوار بودن . خلاصه  گذشته از  اين حرفها  امشب وقت كردم  تا

بيام  يه سري  بهتون  بزنم آخه  سرم  خيلي شلوغ بود ، بهر حال

اميدوارم هيچ وقت اتفاق ناگواري براتون  نيوفته  و هميشه شاد و

سلامت به همراه  خانواده  گراميتون در پناه خداوند يكتا باشين .

خدانگهدار تك تك شما عزيزان و هميشگي ترينم .

                                                         

                                                           ارادتمند شما غریب آشنا

 

 

 

     بعدها

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

يا خزانی خالی از فرياد و شور



مرگ من روزی فرا خواهد رسيد

روزی از این تلخ و شيرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سايه ی زامروزها ، ديروزها



ديدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فرياد درد



می خزند آرام روی دفترم

دستهايم فارغ از افسون شعر

ياد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر



خاک می خواند مرا هر دم به خويش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند



بعد من ناگه به یکسو می روند

پرده های تيرهء دنيای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفترهای من



در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من ، با ياد من بيگانه ای

در بر آئینه می ماند به جای

تارموئی، نقش دستی، شانه ای



می رهم از خویش و می مانم ز خويش

هر چه بر جا مانده ويران می شود

روح من چون بادبان قايقی

در افقها دور و پيدا می شود



می شتابند از پی هم بی شکيب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خيره می ماند به چشم راهها



ليک ديگر پيکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگير خاک!

بی تو ، دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زير خاک



بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شويند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

 

 

   راز من

 

هيچ جز حسرت نباشد كار من

بخت بد ، بيگانه ای شد يار من

بی گنه زنجير بر پايم زدند

وای از اين زندان محنت بار من



وای از اين چشمی كه می كاود نهان

روز و شب در چشم من راز مرا

گوش بر در می نهد تا بشنود

شايد آن گمگشته آواز مرا



گاه می پرسد كه اندوهت ز چيست

فكرت آخر از چه رو آشفته است

بی سبب پنهان مكن اين راز را

درد گنگی در نگاهت خفته است



گاه می نالد به نزد ديگران

«كاو دگر آن دختر ديروز نيست»

«آه، آن خندان لب شاداب من»

«اين زن افسرده مرموز نيست»



گاه می كوشد كه با جادوی عشق

ره به قلبم بُرده افسونم كند

گاه می خواهد كه با فرياد خشم

زين حصار راز بيرونم كند



گاه می گويد كه كو ، آخر چه شد؟

آن نگاه مست و افسونكار تو

ديگر آن لبخند شادی بخش و گرم

نيست پيدا بر لب تبدار تو



من پريشان ديده می دوزم بر او

بی صدا نالم كه ، اينست آنچه هست

خود نمی دانم كه اندوهم ز چيست

زير لب گويم ، چه خوش رفتم ز دست



همزبانی نيست تا بر گويمش

راز اين اندوه وحشتبار خويش

بی گمان هرگز كسی چون من نكرد

خويشتن را مايه آزار خويش



از من است اين غم كه بر جان من است

ديگر اين خود كرده را تدبير نيست

پای در زنجير می نالم كه هيچ

الفتم با حلقه زنجير نيست



آه ، اينست آنچه می جستی به شوق

راز من ، راز زنی ديوانه خو

راز موجودی كه در فكرش نبود

ذره ای سودای نام و آبرو



راز موجودی كه ديگر هيچ نيست

جز وجودی نفرت آور بهر تو

آه ، اينست آنچه رنجم می دهد

ورنه ، كی ترسم ز خشم و قهر تو

 

 بیاد فروغ فرخ زاد روحش شاد و یادش گرامی

+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 21:43  توسط غريب آشنا | 
 

سلام به همه دوستان عزیزم ، به همیشگی ترینم . امیدوارم همتون خوب

باشین و  سلامت از اینکه دیرتر  آپ کردم  و به سراغتون اومدم از همتون

شرمندم . این روزا یه بوی عجیبی میاد آره فصل پاییز هم با تموم خوبیاش

داره میره و جاشو به زمستون میده آره عزیزان بیایید در این روزها که هوا

کم کم رو به سردی میره نزاریم عشقی که تو دلامون هست رو به سردی

بره و بیایید قدر همدیگر رو بدونیم و پا رو دلا نزاریم و به همدیگه خوبی

کنیم  چون تنها  این است که  می ماند  عزیزانم ، همیشگی ترینم ، یه

آسمون  پر از گلای یاس و  میخک یه دریا عشق و  اشتیاق و پولک فقط

می خواد بهتون  بگه یلدا  بر همتون مبارک و  امیدوارم همیشه موفق و

پیروز باشین و یلدای خوبی رو به همراه خانواده محترم در پیش رو داشته

باشین .

                                                  ارادتمند شما همون غریب آشنا

 

 

آه ای زندگی منم كه هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فكرم كه رشته پاره كنم

نه بر آنم كه از تو بگریزم



همه ذرات جسم خاكی من

از تو، ای شعر گرم، در سوزند

آسمان‌های صاف را مانند

كه لبالب ز باده‌ی روزند



با هزاران جوانه می‌خواند

بوته‌ی نسترن سرود ترا

هر نسیمی كه می‌وزد در باغ

می‌رساند به او درود ترا



من ترا در تو جستجو كردم

نه در آن خواب‌های رؤیائی

در دو دست تو سخت كاویدم

پر شدم، پر شدم، ز زیبائی



پر شدم از ترانه‌های سیاه

پر شدم از ترانه‌های سپید

از هزاران شراره‌های نیاز

از هزاران جرقه‌های امید



حیف از آن روزها كه من با خشم

بتو چون دشمنی نظر كردم

پوچ پنداشتم فریب ترا

ز تو ماندم، ترا هدر كردم



غافل از آنكه تو بجائی و من

همچو آبی روان كه در گذرم

گمشده در غبار شوم زوال

ره تاریك مرگ می‌سپرم



آه ای زندگی من آینه‌ام

از تو چشمم پر از نگاه شود

ور نه گر مرگ بنگرد در من

روی آئینه‌ام سیاه شود



عاشقم، عاشق ستاره‌ی صبح

عاشق ابرهای سرگردان

عاشق روزهای بارانی

عاشق هر چه نام توست بر آن



می‌مكم با وجود تشنه‌ی خویش

خون سوزان لحظه‌های ترا

آنچنان از تو كام می‌گیرم

تا بخشم آورم خدای ترا

 

                                        به یاد فروغ فرخ زاد روحش شاد و یادش گرامی

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 15:2  توسط غريب آشنا | 
 
JavaScript Codes

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ