![]() |
![]() |
|
|
باز هم قلبی به پایم افتاد باز هم چشمی به رویم خیره شد یار هم در گیر و دار یک نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد باز هم از چشمه لب های من چشمه ای سیراب شد سیراب شد باز هم در بستر آغوش من رهروی در خواب شد در خواب شد بر دو چشمش دیده می ورزم به ناز خود نمی دانم چه می جویم در او عاشق دیوانه می خواهم که زود بگذرد از جاه . مال آرزو او شراب بوسه می خواهد ز من من چه گویم دل پر امید را او فکر لذت و غافل که من طالبم آن لذت جاوید را من صفای عشق می خواهم از او تا فدا سازم وجود خویش را او تنی می خواهد از من آتشین تا بسوزاند در او تشویش را او به من می گوید ای آغوش گرم مست نارم کن که من دیوانه ام من به او می گویم ای نا آشنا بگذر از من من ترا بیگانه ام آه از این دل آه از این جام امید عاقبت بشکست و کس رازش نخواند چنگ شد در دست هر بیگانه ای ای دریغا کس به آوازش نخواند فروغ فرخزاد روحش شاد و يادش گرامي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 0:15 توسط غريب آشنا |
|
|
ندارم فرصتی تا لحظه ی مرگ بود بر شاخه هایم آخرین برگ
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 تیر1390ساعت 23:37 توسط غريب آشنا |
|
|
سلام ، میدونم یه بار دیگه روز تولد اومده ، چی بگم خدا به ما عمری داده کاش با این تولد و روز قشنگ ، میومد یه قوتی برای مشکلات و جنگ ، کاش با این تولد و روز غرور ، میومد خبر ز صد جشن و سرور کاش با این تولد و عمر و زمان ، یکی میومد و میگفت مشکلی نیست در این جهان ، کاش در این روز که اردیبهشت سی بود ، این دل منم دیدار صد گنج بود . اواخر اردیبهشت بود همه جا پر شده بود از عطر و بوی گلهای بهاری طبیعت دیگه لباس سبز تنش کرده بود و با خوشحالی مست و سیراب میشد از عطر گلها،هوا داشت رو به تاریکی مطلق میرفت اوایل شب بود ماه هم یواش یواش داشت میومد تا ستاره ها رو جمع کنه و براشون تعریف کنه از همه جا از همه کس از غم و غصه های دل ، همه جا تاریک بود و روشنایی دیده نمیشد بجز نور سفید و قشنگ ماه که همه جا رو روشن کرده بود باد ملایمی می وزید ولی هیچ جنبده ای دیده نمیشد همه جا سوت و کور بود و ساکت ناگهان تموم شد این سوت و کور با شروع صدای گریه ، صدای گریه ای که داشت تازه پا می گذاشت به این کره خاکی تا شروع کنه زندگی جدیدی رو با آدمایی که قلبای جورباجورتوکنج سینشون دارن آره داشت میومدغریب آشنای خودمون با هزار امید ولی نمی دونست که چه عاقبتی در انتظارش هست و اینچنین بودکه غریب آشنا ۳۰ اردیبهشت چشمهایش را بسوی این دیار خاکی باز کردومتولدشد،راستش نمیدونم چرا ولی همه سال این موقع ها دلم خیلی میگیره همچون هوای بهاری که یدفعه هوا شروع به باریدن،رعدوبرق میکنه براهمین اصلاحال وحوصله نداشتم که بنویسم ولی به اسراردوست عزیزم نوشتم بهر حال خوشحال شدم که روز تولدم شد و در کنارتون هستم به لطف خدا و شما دوستان عزیزم که تونستم بنویسم و دعوتتون کنم که در جشن تولدم شرکت کنین و باحضور خود کلبه غریب آشنا رو نورانی کنید . در اینجا از پدر و مادر عزیز و یکی ازبهترین دوستای عزیزم که16اردیبهشت تولد ایشون هم بودن وشما دوستای عزیز و بزرگوارم نهایت تشکر رو دارم و بخاطر همه مهربونیاتون ممنونتونم امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشین در پناه خداوند بزرگ. ارادتمند و دوستدار شما غریب آشنا سی ام اردیبهشت 1390 |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 اردیبهشت1390ساعت 0:1 توسط غريب آشنا |
|
|
سلام به همه دوستای عزیزم امیدوارم زندگی بر وفق مرادتون باشه راستش نیمه دوم اردیبهشت تولد یکی از عزیز ترین دوستای
خوبمه که در اینجا بهش پیشا پیش تبریک میگم و امیدوارم
تولد 120 سالگیشو جشن بگیریم .
چه لطيف است حس آغازي دوباره ، و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس... وچه اندازه عجيب است ،روزابتداي بودن !
و چه اندازه شيرين است 16 اردیبهشت ... روز ميلاد ... رو ز تو ! روزي که تو آغاز شدي! تولدت مبارک تولدت مبارک ![]() یک شب
يك شب ز ماوراي سياهي ها
چون اختري بسوي تو مي آيم بر بال بادهاي جهان پيما شادان به جستجوي تو مي آيم سرتا بپا حرارت و سرمستي چون روزهاي دلكش تابستان پرميكنم براي تو دامان را از لاله هاي وحشي كوهستان يك شب ز حلقه كه به در كوبم در كنج سينه قلب تو مي لرزد چون در گشوده شد تن من بي تاب در بازوان گرم تو مي لغزد ديگر در آن دقايق مستي بخش در چشم من گريز نخواهي ديد چون كودكان نگاه خموشم را با شرم در ستيز نخواهي ديد يكشب چو نام من به زبان آري مي خوانمت به عالم رويايي بر موجهاي ياد تو مي رقصم چون دختران وحشي دريايي يكشب لبان تشنه من با شوق در آتش لبان تو ميسوزد چشمان من اميد نگاهش را بر گردش نگاه تو ميدوزد از زهره آن الهه افسونگر رسم و طريق عشق مي آموزم يكشب چو نوري از دل تاريكي در كلبه ات شراره ميافروزم آه اي دو چشم خيره به ره مانده آري منم كه سوي تو مي آيم بر بال بادهاي جهان پيما شادان به جستجوي تو مي آيم فروغ فرخ زاد روحش شاد و یادش گرامی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 اردیبهشت1390ساعت 22:41 توسط غريب آشنا |
|
|
سال نو مبارک
سال نو و بهاري نو را ، فرصتي نو براي تازه شدن و باز نگريستن بر چگونه
زيستن ميبينم!
براي وجود نازنينتان در اين فرصت نو شوري نو براي ساختن و بهتر زيستن
آرزو ميكنم . و دلهاي پر مهرمان را به روزهاي سبز و زيباي بهار پيوند مي
زنیم و شادي را براي يکديگر به ارمغان مي آوریم.
نوروز این رفاقت را نگاهبانی می کند که باور کنیم قلبهامان جای حضور
دوستانمان هستند. امیدوارم سالی خوب و خوش همراه با موفقیت و پیروزی
به همراه خانواده گرامی داشته باشید .
ارادتمند شما غریب آشنا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 فروردین1390ساعت 20:22 توسط غريب آشنا |
|
|
پشت شیشه برف می بارد پشت شیشه برف می بارد در سکوت سینه ام دستی دانه اندوه می کارد
مو سپید آخر شدی ای برف تا سرانجامم چنین دیدی در دلم بارید ... ای افسوس بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست می لرزد روحم از سرمای تنهائی می خزد در ظلمت قلبم وحشت دنیای تنهائی
دیگرم گرمی نمی بخشی عشق، ای خورشید یخ بسته سینه ام صحرای نومیدیست خسته ام، از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید شعر، ای شیطان افسونکار عاقبت زین خواب دردآلود جان من بیدار شد، بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم دیدم افسون سرابی بود آنچه می گشتم به دنبالش وای بر من، نقش خوابی بود
ای خدا ... بر روی من بگشای لحظه ای درهای دوزخ را تا به کی در دل نهان سازم حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را کاو پیاپی در غروب افسرد آفتاب بی غروب من! ای دیغا، درجنوب! افسرد
بعد از او دیگر چه می جویم؟ بعد از او دیگر چه می پایم؟ اشک سردی تا بیفشانم گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف می بارد پشت شیشه برف می بارد در سکوت سینه ام دستی دانه اندوه می کارد
فروغ فرخ زاد روحش شاد ، یادش گرامی باد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 بهمن1389ساعت 22:50 توسط غريب آشنا |
|
|
آه ، ای تمام هستیم از تو
ای شور و حال مستیم از تو
روزی مبادا قصه گوی دیگران گردی
روزی مبادا آرزوی این و آن گردی
روزی مبادا پای نهی بر آنچه می گویی
روزی مبادا بگذری ، از آنچه می جویی
گر با دلم نامهربان گردی
گر آشنای دیگران گردی
می میرم از وحشت
چون لاله در صحرای رسوایی
می سوزم از اندوه تنهایی
غمگین تر از مهتاب پاییزم
جام تهی از باده ام ، از غصه لبریزم
با من مدارا کن
جام دلم پر از شراب عاشقی ها کن
در دست من دست وفا بگذار
تا زیر پایت فرش سازم هستی خود را
من با تو می مانم ،
من بی تو می میرم
بگذار تا همچون پرستوها
درکُنج آن دل آشیان سازم
من آن قفس را دوست می دارم
بگذار تا خود را نهان سازم
ای قصه گوی دل
ای آرزوی دل
با من مبادا بی وفا گردی
با دیگری پیمان ببندی آشنا گردی
آه ای تمام هستیم از تو
از پای دل مگشای زنجیرم
من بی تو میمیرم ، من بی تو میمیرم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 دی1389ساعت 23:9 توسط غريب آشنا |
|
|
یا رب
خاطرمان باشد،شاید سالها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از
کنار هم بگذریم و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود .
سلام،به همه دوستای عزیز و بزرگوارم امیدوارم حال همتون خوب
باشه آره بازم منم همون غریب آشنا همون غریب لحظه ها همون
غریبه که دیگه باخودمم غریبه شدم با درون خودم با وجودم ، دیگه
خسته شدم از سکوت شب از چشمک ستاره ها آخه نمی خوام
خلوت شبای سوت و کور و تاریکمو روشن کنن چون من دیگه عادت
دارم به تنهایی غم و سکوت شب آری اینجوری بهتره فقط باید تحمل
کنم چون واقعا خیلی سخته.خوب راستش ازاینکه دیرتر به سراغتون
اومدم ببخشین امیدوارم از این به بعد بتونم بیشتر بهتون سر بزنم از
اینکه بفکرم بودین و بهم سر میزدین تو این مدت ممنونم .خوب در
اینجا برای همه شما دوستای عزیز و بزرگوارم آرزوی سلامتی و
موفقیت از خداوند بزرگ خواستارم .
ارادتمند شما غریب آشنا
پاییز
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 آذر1389ساعت 21:6 توسط غريب آشنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|